حجاب

عبور باد از لای چتری های بلوندت را دیدم،

و من تار مویی را که پیشانی ام را قلقلک میداد به زیر مقنعه هدایت کردم!
به آستین های کوتاه مانتویت خیره شدم!


و من ساق دست هایم را صاف کردم!


به مانتوی نازک و یقینا خنک تو فکر کردم!

و من چادرم را روی سرم مرتب کردم!

برای من همین بس بود که راننده ی تاکسی مرا با احترام خانوم خطاب می کند!
و تو را خانومی...
افرادی که با ما هم عقیده هستند به ما آرامش می دهند
و افرادی که مخالف با عقیده ی ما هستند ، به ما دانش . . .