دوستی موش و قورباغه
موشی و قورباغهای در كنار جوی آبی باهم زندگی میكردند. روزی موش به قورباغه گفت: ای دوست عزیز، دلم میخواهد كه بیشتر از این با تو همدم باشم و بیشتر با هم صحبت كنیم، ولی حیف كه تو بیشتر زندگیات را توی آب میگذرانی و من نمیتوانم با تو به داخل آب بیایم.
قورباغه وقتی اصرار دوست خود را دید قبول كرد كه نخی پیدا كنند و یك سر نخ را به پای موش ببندند و سر دیگر را به پای قورباغه تا وقتی كه بخواهند همدیگر را ببینند نخ را بكشند و همدیگر را با خبر كنند. روزی موش به كنار جوی آمد تا نخ را بكشد و قورباغه را برای دیدار دعوت كند،
ناگهان كلاغی از بالا در یك چشم به هم زدن او را از زمین بلند كرد و به آسمان برد. قورباغه هم با نخی كه به پایش بسته شده بود از آب بیرون كشیده شد و میان زمین و آسمان آویزان بود. وقتی مردم این صحنه عجیب را دیدند با تعجب میپرسیدند عجب كلاغ حیلهگری! چگونه در آب رفته و قورباغه را شكار كرده و با نخ پای موش را به پای قورباغه بسته؟!!
قورباغه كه میان آسمان و زمین آویزان بود فریاد میزد؛ این است سزای دوستی با مردم نا اهل![]()
شعارما غدیریون همین است علی (ع)فقط امیر المومنین است.